پسرها و تقلب در امتحان – طنز

مجموعه: مطالب طنز و خنده دار         حتی اگر تجهیزاتتان را بگیرند       حتی اگر تفتیش بدنیتان کردند       تک تک لباسهایتان را وارسی کنند       و شما را بی دفاع مقابل برگه امتحان بگذارند . . . . باز هم …

اس ام اس انگلیسی تبریک سال نو

مجموعه: مطالب طنز و خنده دار p–>     Lets welcome the year which is fresh and new,Lets cherish each moment it beholds, Lets celebrate this blissful New year. بيا به سالي که جديد و تازست خوشامد بگيم، بيا تک تک لحظه هاشو گرامي بداريم، بيا اين سال نوي پربرکت …

داستان جالب:از حرف تا عمل

مجموعه: داستانهای خواندنی (2) داستان جالب از حرف تا عمل   در زمـان پـیـغمبر اکرم (ص ), طفلى بسیار خرما مى خورد. هر چه اورا نصیحت مى کردند که زیاد خوردن خرما ضرر دارد, فایده نداشت . مادرش تصمیم گرفت او را به نزد پیغمبر(ص ) بیاورد تا او را …

داستان آمونده اشک رایگان

مجموعه: داستانهای خواندنی یک مرد عرب سگی داشت که در حال مردن بود. او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه می‌کرد. گدایی از آنجا می‌گذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ عرب گفت: این سگ وفادار من، پیش چشمم جان می‌دهد. این سگ روزها برایم …

داستان های کوتاه و آموزنده بهلول دانا

مجموعه: داستانهای خواندنی آورده اند که روزی زبیده زوجه ی هارون الرشید در راه بهلول را دید که با کودکان بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط می کشید. پرسید : چه می کنی؟ گفت : خانه می سازم. پرسید : این خانه را می فروشی؟ گفت : آری. …

داستان خواندنی و عبرت آموز آلزایمر مادر!

مجموعه: داستانهای خواندنی (2) داستان خواندنی و عبرآموز آلزایمر مادر!   چمدونش را بسته بودیم،با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بودکلا یک ساک داشت ، کمی نون روغنی، آبنات، کشمش ،چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، …

داستان جالب نشان شخصیت

مجموعه: داستانهای خواندنی    مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!  پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌ سپس …

داستان جالب بوی کباب

مجموعه: داستانهای خواندنی (2)   فقیری از کنار دکان کباب فروشی می‌گذشت. مرد کباب فروش گوشت‌ها را روی آتش نهاد و باد می‌زد طوری كه بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه …

ماجرای قهر کردن گنجشک با خدا

مجموعه: داستانهای خواندنی     روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می‌گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد. …

کدام گوري بودي؟ (داستان)

مجموعه: داستانهای خواندنی     مردی داشت در خيابان حركت مي كرد كه ناگهان صدايي از پشت گفت: اگر يك قدم ديگه جلو بروي كشته مي شوي مرد ايستاد و در همان لحظه آجري از بالا افتاد جلوي پایش   مرد نفس راحتي كشيد و با تعجب دور و برش …